تبليغاتX
كارگر امروز - دادخواهی آرام خانواده های دستگیر شدگان اول ماه مه (هاله صفرزاده)

دوشنبه یازدهم خرداد 1388

دادخواهی آرام خانواده های دستگیر شدگان اول ماه مه (هاله صفرزاده)

اين گزارش براي تمام کساني نوشته شده است که دلشان براي انسانها مي‌تپد و به دنبال عدالتند، براي تمام کساني که در اين مدت با انتشار بيطرفانه ي اخبار مربوط به دستگير شدگان اول ماه مه تهران 88 خانواده‌هاي آنان را همراهي کردند،نه براي استفاده‌ي تبليغاتي برخي تلويزيون‌ها، حزب‌ها و گرو‌ه‌ها که عادت دارند در خارج از کشور بنشينند و هر اتفاق داخل را به گونه‌اي انعکاس دهند که انگار همه‌ي اين اتفاقات به خواست و گفته‌ي آنان انجام شده است. دلم مي‌خواست در داخل رسانه‌اي بود که آن را به چاپ مي‌رساند. اما...

اين گزارش براي تمام کساني نوشته شده است که دلشان براي انسانها مي‌تپد و به دنبال عدالتند، براي تمام کساني که در اين مدت با انتشار بيطرفانه ي اخبار مربوط به دستگير شدگان اول ماه مه تهران 88 خانواده‌هاي آنان را همراهي کردند،نه براي استفاده‌ي تبليغاتي برخي تلويزيون‌ها، حزب‌ها و گرو‌ه‌ها که عادت دارند در خارج از کشور بنشينند و هر اتفاق داخل را به گونه‌اي انعکاس دهند که انگار همه‌ي اين اتفاقات به خواست و گفته‌ي آنان انجام شده است. دلم مي‌خواست در داخل رسانه‌اي بود که آن را به چاپ مي‌رساند. اما...

صفرزاده(ثقفي) 

ارديبهشت 88

 

 

پياده‌روي خيابان معلم

دادخواهي آرام خانواده هاي دستگير شدگان اول ماه مه 

تهران ارديبهشت 88

قسمت اول

 

به ايستگاه اتوبوس رسيدم. بايد اتوبوس‌هاي خيابان "معلم" را سوار مي‌شدم. در تمام مدتي که منتظر رسيدن اتوبوس بودم داشتم فکر مي‌کردم چه رابطه‌اي ميان معنا و محتوا و اسم اين خيابان و دادگاه و دادسراي انقلاب است. معلم کسي است که مي‌آموزاند و دادگاه و دادسرا بايد محل دادخواهي مردم باشد. اما آيا اين گونه است؟! 

افسوس در اين زمانه آموختن جرم است و آنکه مي‌آموزاند و آنکه مي‌آموزد بايد دربند باشد و دادسرا جايي است که به ندرت مي‌توان از آن "دادي" ستاند.

ايستگاه اول خيابان معلم پياده شدم. به سمت دادگاه به راه افتادم. جمعيت زيادي جلوي دادگاه بودند. قيافه‌ي برخي برايم آشنا بود. روز گذشته جلوي کلانتري و پليس امنيت ديده بودمشان. جلو رفتم و سلام کردم. پرسيدم چه خبر؟ 

و اين شد آغاز داستاني طولاني.

 

روزهاي اول سردرگمي و گيجي اينکه چه بايد کرد و بعد نگراني و انتظار. هفته‌هاي اول ماموران مرتب با ما برخورد مي‌کردند. به زبان خوش و ناخوش مي‌خواستند که دور شويم وبرويم پي کارمان، البته بيشتر به زبان ناخوش: 

- اينجا نايستيد. 

- برويد پياده‌روي مقابل.

- دارم مودبانه مي گويم: برويد توي پارک. اينجا نايستيد.

و کمي بعد در پياده‌روي مقابل هم به سراغ‌مان مي‌آمدند. 

و دوباره همان حرف‌ها و تهديدها و پاسخ مي‌شنيدند:

-         پارک بريم چه کار کنيم؟ ما با اينجا کار داريم.

-         بچه‌هايمان را هم در پارک گرفتيد.

-         مگه چه کار کردم که اسپري فلفل به من نشان مي‌دهي؟

-         بلند نمي‌شم. خسته شدم. مي خواهم اينجا بنشينم. من که کاري به کسي ندارم. مادرم را آزاد کنيد مي‌روم. 

جوان‌ترها کم‌حوصله‌تر بودند وکمتر تاب پرخاشگري ماموران را داشتند. جواب مي‌دادند. و ماموران هم ذره‌اي تحمل اين بيتابي‌ها را نداشتند و با آنان برخوردهاي تند‌تري مي‌کردند: 

-         خيلي زبون‌درازي مي‌کني. مي‌گيرم حسابت را مي‌رسم.

-         مي فرستمت آنجا که عرب ني انداخت.

-         خيلي راحت‌تر از آنکه فکر کنيد جمع‌تان مي‌کنيم.

وبعد 

-         ماموران نسوان را خبر کنيد اين خانم را ببرند.

-          سرباز اين را بگير.

-         من با اين (با انگشت فردي را نشان مي‌داد) کار دارم...

آن وقت بود که صداها بالا مي‌رفت.اعتراض همگاني شروع مي‌شد.

-         ولش کن. 

-         مگه چي گفت؟

-         مگه چه کار کرد؟

-         چرا دروغ مي‌گويند؟ چرا مي‌‌گويند فردا آزادش مي‌کنيم و بعد فردا که مي‌آييم، مي‌گويند پرونده‌ها تکميل نيست.

-         چرا دست به سرمان مي‌کنيد.

-         به جاي اينکه دواهاي مادرش را به او بدهيد تا خيالش راحت شود، مي‌خواهيد او را هم دستگير کنيد؟

-          همه با هم مي‌آييم. ما که چيزي نمي‌خواهيم فقط يک جواب مشخص. فقط آزادي بچه‌هايمان. مادرهايمان، پدرانمان و يا خواهرها وبرادرهايمان.

-         اگه قراره کسي را ببريد بايد همه را ببريد. ما راببريد شايد آن بالا کسي به ما جواب بدهد.

-         حالا وضع همان‌هايي را که گرفته‌ايد ، مشخص کنيد.

-          چرا فرياد نزنم؟ من مادرم. بگذار فريادم را تمام عالم بشنود. مادر که کار ديگري نمي‌تواند بکند.

-         جواب ما را بدهيد.

-         ...

 

 

آخرين روزي که برخوردهاي توهين‌آميز همراه با تهديد را شاهد بوديم، هفته‌ي قبل بود.(انگار بالاخره بعد از سه هفته فهميدند که مردم دليلي براي آشوب به پاکردن ندارند و آشوب و شلوغي فقط هنگامي ايجاد مي‌شود که ماموران به مردم حمله مي‌کنند. اگر اين مطلب را در پارک هم فهميده بودند و اين ماجراها اصلا ايجاد نمي‌شد. کما اينکه بعد از آن ديگر جلوي دادگاه هم سروصدايي ايجاد نشد. تنها اعتراض خاموش ما بود که فضا را سنگين مي‌کرد.) ساعت يک بود و داشتيم مي‌رفتيم که برادر يکي از بازداشتيان را سر خيابان گرفتند. با صداي فرياد مادرش که نمي‌توانست فارسي حرف بزند به جلوي دادگاه برگشتيم. داشت با مامور گارد ويژه درشت هيکلي حرف مي‌زد. مامور حرف‌هايش را نمي‌فهميد. سروصداي خانواده‌هاي ديگر هم بلند شد: 

-         پسرش را گرفته‌اند.

-         ولش کنيد. مگر چه گفته؟ 

مامور با عجله به سمت ماشين نيروي انتظامي رفت و جوان رهگذري را که براي ترساندن ما گرفته بود از ماشين پياده کرد. 

مادر راضي نمي‌شد و مرتبا از پسرش مي‌گفت و مامور گارد ويژه انگار متوجه موضوع نمي‌شد و مرتبا مي‌گفت من که او را نگرفته‌ام. مادر جلوي پله‌ها روي زمين نشست. خانواده‌هاي ديگر هم کنار او نشستند. 

-         ما از اينجا نمي رويم تا او آزاد شود. به هرکس که او را گرفته بگوييد آزادش کنند.

دوتا خودروي گشت ارشاد با زنان ماموران هم آمدند. خانواده‌ها جريان را برايشان توضيح مي‌دادند . ماموران هم ديگر نمي‌دانستند که چه کار بايد بکنند.در همين حين جلوي محل ورود خانم‌ها هم شلوغ شد. تعدادي از خانم‌ها نشسته بودند تا ساعت نهار و نماز تمام شود و بتوانند داخل شوند و پاسخي بگيرند. خانم ميانسالي بر زمين افتاده بود. از حال رفته بود. ماموران آمدند و گفتند بلندش کنيد. 

-         نه بهش دست نزنيد. سوند دارد. اورژانس را خبر کنيد.

نگاهي کردم کيسه و لوله‌ي سوند را ديدم که زير مانتواش بيرون آمده بود. فکر کردم چه چيزي باعث شده اين زن با اين شرايطش بيرون بيايد ؟ کمي آب به سر وصورتش پاشيديم. به هوش آمد. مثل اين که براي خبر گرفتن از همسر يا پسرش آمده بود. نمي دانم به چه جرمي گرفته بودندش. مادرها کمي با او حرف زدند. يکي ازمادرها به نزد ما آمد و گفت وضع مالي‌اش خوب نيست پولي براي تعويض سوندش ندارد. نفري هزار تومان بگذاريم و به او بدهيم. به سرعت پول را برايش جمع کرديم. نمي‌گرفت. مادر بهش مي‌گفت:" بگير اين صدقه نيست. همه راضي‌اند." و با اصرار پول را به او داد. مي‌دانستم بسياري از کساني که پول دادند خود با مشکل مالي روبرو بودند. 

ساعت نهار و تعطيلي دادگاه تمام شد. ناگهان خبر آمد که ليستي آورده اند که قرار است فردا آزاد شوند.اين تنها خبري بود که مي‌توانست خانواده‌ها را آرام ‌کند. ليستي حاوي اسامي زندانيان زن و حدود سي نفر از بازداشتيان مرد. به خانواده‌هاي آنان گفته شد که فردا يک فيش حقوق به عنوان کفالت براي ازادي زنداني‌شان بياوردند.

خواهر فرد بازداشتي را به کلانتري ... فرستادند تا برادرش را پيدا کند. ويکي دو ساعت بعد آزادش کردند البته بعد از پذيرايي ؟! که ازش کرده بودند. 

 

پياده‌روي مقابل دادسرا در تمام اين روزها مامن و پناهگاه ما بود. پياده‌رويي با سنگفرش‌هاي ارغواني رنگ و حصار سبز شمشادهاي کنار جدول خيابان و سايه‌ي مهربان درخت چنار مقابل دادگاه. هنگامي که خسته و نااميد از داخل دادسرا بيرون مي‌آمديم، مادران ديگري که هم سرنوشت ما بودند، پذيراي ما مي‌شدند. تکه‌اي روزنامه براي نشستن کنار ديوار تعارفت مي‌کردند و برايت جايي باز مي‌کردند. بطري آبي به دستت مي‌دادند و سوال بارانت مي‌کردند: چي شد؟ چي گفتند؟ خبر جديدي داري؟ 

-         نه . گفت تلفنت را بده خبرت مي کنيم.

-         تلفن را اشغال گذاشته بودند. نتوانستم تماسي بگيرم.

-         جوابم را ندادند.

-         گفت خانم چقدر زنگ مي زني. مگر بهت نگفتيم که برو خانه خبرت مي کنيم.

-         پرونده‌هايشان بايد تکميل شود. هنوز تکميل نيست.

-         چقدر عجله داري . وقتي اطلاعات بازجويي مي‌کند حداقل 20 روز، يک ماهي طول مي‌کشد.

-         تا هفته‌ي آينده مشخص مي‌شود.

-         تا آخر هفته معلوم مي‌شود.

-         حالا حالاها طول مي‌کشد. 

-         دست ما نيست. بايد گزارش‌ها بيايد تا ما جواب بدهيم.

-         جواب داد:خانم نمي‌خواستند اين تعداد آدم بگيرند. کيلويي گرفته‌اند وحالا طول مي‌کشد تا رسيدگي کنند.

 

جواب‌ها تکراري و نااميد کننده و برخي اوقات همراه با توهين بود. اما مگر وقتي فرزندت ، عزيزت در بند باشد خسته مي‌شوي؟ نه ! يکي دو ساعت بعد دوباره به راه مي‌افتادي و به ديگران مي‌گفتي:

- بروم يک بار ديگر سوال کنم. 

کيف و موبايلت رابه يکي مي‌سپردي (براي آنکه از توي صف ايستادن براي سپردن مبايل خلاص شوي) و دوباره به داخل مي‌رفتي. و بقيه از دردهايشان مي‌گفتند و دلتنگي‌هاي بچه‌ها براي پدرانشان.

-  پسرم امروز نمي‌گذشت که بيايم. مي‌گفت مامان چقدر سرکار بابا مي‌روي؟ 

- ديشب دخترم بهانه‌ي پدرش را مي‌گرفت. هيچ جوري آرام نمي‌شد. فقط 5 سال دارد.

- سه روزه دختر کوچکم تب کرده. دکتر بردم. مي‌گه هيچ بيماري ندارد. از نگراني باباش تب کرده.

- مهمان داشتيم. از پسرم پرسيدند بابا کجاست؟ گفت نمي دانم. مامان مي گه سرکاره ولي فکر کنم زندان باشه؟ نمي‌دانم از کجا فهميده. خيلي سعي کردم جلوش صحبت نکنم.

- به مادرشوهرم نگفتيم. خيلي پيره اگر بفهمه سکته مي کنه. گفتم رفته بندر عباس کار کنه. ولي همه‌اش مي‌پرسد پس چرا به من زنگ نمي زنه؟

- توي تلفن بهم گفت چرا اينقدر کم صبري؟ حالا حالاها طول مي‌کشد. بهش گفتم شوهرم تازه حقوق دي ماهش رو گرفته بود که گرفتيدش. يک ماه هم هست که سرکار نرفته و اينجا مهمان شماست. وقتي آزادش کنيد حتما کارش را از دست مي‌دهد.خرج بچه‌هايم را شما مي‌دهيد؟ جواب صاحب‌خانه را شما مي‌دهيد؟ جوابم را نداد. تلفن را قطع کرد.

 

براي داخل شدن بايد از محل ورود خوهران وارد مي شد. بايد کيفت را داخل دستگاه مي‌گذاشتي و خودت هم از دروازه آن عبور مي‌کردي . بعد توسط ماموراني که نشسته بودند بازرسي بدني. يکي دوبار اول به اين بازرسي تن دادم. يک بار پرسيدم وقتي که از داخل دستگاه رد شده‌ام و دستگاه بوقي نزده است چرا بايد باز هم تفتيش بدني شوم. 

-         دستگاه بعضي چيزها را نشان نمي‌دهد.

-         مثلا چه چيزي را ؟

-         مثلا مواد مخدر را؟

اين کلمه را که شنيدم دادم بلند شد. دلم مي‌خواست فريادم به آسمان ‌مي‌رفت، اما فريادم هم در اتاقک کوچک بازرسي بدني حبس شد. خستگي چند روزه را فرياد کردم. تحمل اين توهين را ديگر نداشتم.

-         من مواد داخل ببرم؟ براي که؟ براي ماموران و ...؟ خانواده‌هاي ما سالم‌ترين افراد اين جامعه هستند و تو آن وقت براي من از مواد حرف مي‌زني؟...

 

خانم‌هاي مسوول بازرسي بدني مي‌خواستند آرامم کنند:

-         خانم نمي‌داني ما با چه کساني مواجه‌ايم. هزار جور آدم اينجا مي‌آيد ما که نمي‌توانيم از قيافه تشخيص بدهيم.

-         يکي دو ساعت که جاي ما کار کني مي‌فهمي که ما چه مي‌کشيم.

اما آرام نمي‌شدم و کلمات ازدهانم جاري مي‌شد:

-         اگر يک بار، فقط يک بار آن مانوري را که در پارک براي گرفتن عزيزان ما انجام دادند، براي جلوگيري از قاچاق در اين مملکت انجام دهند ديگر اين بلاي خانمان سوز در کشور ما باقي نخواهد ماند. اين همه بدبخت نخواهند شد. اما به جاي آنکه اين کار را انجام دهند بچه‌هاي مثل گل ما را مي‌زنند و مي‌گيرند. بهترين و سالم ترين بچه‌هاي اين مملکت را. مگر من بيکارم که هر روز به اينجا بيايم ، روزي چند بار بروم داخل. که شما‌ها مجبور باشيد هر دفعه مرا بازرسي بدني کنيد. اگر جوابم را درست بدهند، اگر خبري از فرزندم و همسرم بدهند، اگر آزادشان کنند ديگر اينجا نخواهم آمد و ....

-         خانم ما که به شما توهين نکرديم؟

-         مگر توهين چيست؟ ...

 

خانم ديگري که همزمان با ما داشت وارد مي شد دستم را گرفت به داخل سالن برد و گفت:

-         خانم خودت را ناراحت نکن من هم دو ماهي است که هر روز اين مسير را مي‌آيم و مي‌روم. پسر من را هم جلوي مجلس گرفته‌اند. خبرنگار بود. رفته بود از تحصن معلمان حق‌التدريسي گزارش تهيه کند. دو ماه است ما را سر مي‌دوانند. بايد تحمل داشته باشي!

همدرد ديگري يافته بوديم. پس ما تنها نيستيم. فکر کردم اين مادر در اين دوماه به تنهايي چه کشيده است. با هم بودن ما تسکيني بود براي دردهايمان. وقتي يکي از ما نااميد و نگران از داخل برمي‌گشت همدردي و همراهي ديگران قوت قلبي برايش مي‌شد. و گاه شوخي و خنده هم چاشني اين همدردي‌ها مي‌شد. 

به من گفتند : شوهرت خربزه خورده بايد پاي لرزش هم بنشيند. و ديگران پاسخش مي‌دادند: مي‌گفتي هنوز که خربزه نيامده که بخورد. 

-         خربزه کجا پيدا مي‌شود. ما هم دلمان خربزه مي‌خواهد. خربزه  خوردن کنار پياده‌رو عالمي دارد. 

در جواب آنکه گفته بود "کيلويي" گرفته‌اند، مادري که کمي چاق بود مي گفت: به خروار گرفته‌اند، حالا مثقال مثقال آزاد مي کنند. بعد با خنده گفت:فکرش را بکنيد کنيد اگر مرا مي‌گرفتند با اين وزنم چقدر طول مي‌کشيد تا آزادم کنند. 

همه روزه نگاه کنجکاو عابران را هم مي‌ديديم. 

سر خيابان معلم، قبل از دادسرا، بازار روز نسبتا بزرگي است. گاهي برخي از عابران کنجکاو مي‌پرسيدند: 

-         خانم صف چيست؟

-         صف آزادي است. نشسته‌ايم و منتظر آزادي فرزندانمان هستيم. 

روزي داشتيم نامه‌اي براي رياست قوه قضاييه مي‌نوشتيم و امضا مي‌کرديم، يکي از آن نامه‌هاي بي‌جوابي که در اين مدت، به تمام ارگان‌هاي مربوطه نوشتيم . خانمي که براي خريد آمده بود، جلو آمد و جريان را پرسيد. گفت: به من هم بدهيد. من هم مي‌خواهم امضا کنم. همراهي‌اش دلگرم‌مان کرد. 

از پدرها هم بگويم. خويشتن‌داراتر و آرام‌تربه نظر مي‌آمدند. اما به آنها که نگاه مي‌کردي نگراني عميقي را مي‌ديدي که در چهره‌شان موج مي‌زد. کارهايشان را تعطيل کرده بودند و روزها را در پياده روي مقابل دادگاه به انتظار سپري مي‌کردند.روز به روز ريش‌هايشان بلندتر مي‌شد. يک بار يکي شان با اشاره به ريشش گفت: ما هم بايد به نوعي اعتراض‌مان را نشان دهيم. در تمام اين مدت تنها يک بار لبخند يکي از اين پدرها را ديدم. آن هم وقتي بود که قاضي در مورد پسرش گفته بود: "بيست سال بزرگتر از سنش است و خيلي مي‌فهمد." اما افسوس که انگار زندان سرنوشت آنهايي شده است که مي‌فهمند.

بعد از آزاد شدن خانم‌هاي بازداشتي، پرونده ي مردان هم مورد رسيدگي قرار گرفت. روزي دو يا سه نفر را از اوين مي‌آوردند دادگاه و از خانواده‌اش کفالت مي‌خواستند. تنها در اين مواقع بود که خانواده‌ها مي‌توانستند به طبقات بالاي دادسرا و محل دادگاه‌ها وارد شوند. مي‌گفتند :"امنيتي‌ها نمي‌توانند بالا بروند؟!"

ديگر حواس‌مان به در پشتي هم بود. زندانيان را از اين در وارد دادگاه مي‌کردند. گفته بودند موقع رفتن مي‌توانيد خوراکي به آنها بدهيد تا در ماشين بخورند. آن روز مادر ... را ديدم. انگار بال درآورده بود. مي‌دويد و مي‌گفت من برايشان مي‌گيرم. اين را گفت و رفت. يادم آمد روز اولي که او را ديده بودم، جلوي کلانتري 148 بود. فرياد مي‌زد و گريه مي‌کرد:

- به من مي‌گويند براي چه گذاشتي پسرت دنبال نجوم برود. مي‌گذاشتي دختر بازي کند. خجالت نمي‌کشند. اين همه زحمت کشيدم تا فرزندم را انسان بار آورم. از چهار سالگي بردمش کلاس نجوم که دنبال علم باشد، حالا اين است جواب من و عاقبت او؟؟...

پسرش براي شرکت در کنفرانس نجوم به پارک رفته بوده و ساعت‌ها قبل از مراسمي که قرار بود، انجام شود دستگير شده بود.

ساعتي بعد با کيسه‌اي پر از ساندويچ آمد. آن روز زندانيان را خيلي دير به زندان برگرداند و او ساعت‌ها زير درخت توت پشت دادگاه با انتظار نشسته بود تا بالاخره توانست به آنها غذا دهد. مي‌دانستيم در اين مدت غذاي مناسبي به آنها نداده بودند. سيب زمين آبپز براي صبحانه و شام و نهار هم بيشتر سوياي پخته همراه با پياز پخته و بازهم کمي هم سيب‌زميني به عنوان خورش همراه با برنج.

 

درخت‌هاي توت تهران خيلي مهربانند. يادگار باغ‌هاي قديمي تهرانند و مثل همان قديمي‌ها دست ودلباز. امسال توت را با توت‌هاي درختان کوچه‌‌ي پشتي دادگاه نوبر کردم. يکي از روزها خانمي با چادر مشکي کنارمان نشسته بود. از دليل آمدنش پرسيدم. گفت پسرش را روز دادگاه و از کنار وکيلش دوباره دستگير کرده بودند . روز 20 ارديبهشت. دليلش را نمي‌دانست. پرونده‌اي از قبل داشته است. مربوط به حوادث دانشگاه سال گذشته انگار. به او هم جواب درستي نداده بودند. 

ساعتي بعد در باز شد و زندانيان را بيرون آوردند. در حيني که ماشين آمد تا آنها را سوار کند به نزديکشان رفتيم. پسرش در ميان زندانيان نبود. پسر جوان ديگري دستبند به دست کنار ماموري ايستاده بود. چهره‌اش به زندانيان عادي نمي‌خورد. جلو رفت و به ماموري که دستش به دست اين پسر زنجير شده بود گفت:" نگاه کن مچ دستش چقدر نازک است، به ساقه‌ي گل مي‌ماند. اين آهن‌ها آن را مي‌شکنند. چطور دلتان مي‌آيد به اين گل‌ها دستبند بزنيد. سرباز نگاهي کرد و هيچ نگفت. حتما در دلش گفته من چه کاره‌ام. مامورم و معذور. 

همان خبرنگاري بود که جلوي مجلس خبر تهيه مي‌کرده. نگاهي به سر کوچه کردم. مادرش امروز نيامده بود. کاش آمده بود و پسرش را مي‌ديد. مادر از پسرخودش پرسيد. او خبري از پسر اين خانم نداشت. خبرنگار زنداني نگراني مادر را حس کرده بود. دلداريش ‌داد. گفت:" مادر ناراحت نباش. پسرت سربلند است. درسته الان مثل يوسف در زندان است، اما بالاخره روزي او هم عزيز مي‌شود. برايش دعا کن." و مادر دلگرم از اين همدردي گفت :" کارم همين است . فقط دعا مي‌کنم."وقتي داشت مي‌رفت از سرباز همراهش پرسيد: قاضي چه گفت؟ گفت:" ببرش زندان تا بپوسد."  

چندين خانم با چهره‌هاي غم گرفته و تنها، با چادر زندان هم در ميان زندانيان بودند. تعدادي هم از زندانيان عادي. تنهاي تنها بودند. با تعجب به ما نگاه مي‌کردند. حتما پيش خودشان آرزو مي‌کردند کاش کسي مثل ما دنبال کار آنها هم بود. 

با خود فکر کردم اگر کار اينها گره بخورد، اگر در دادگاه اول پرونده درست بررسي نشود و حکم اشتباه برايشان صادر شود،(مثل خانم صابري) چه بر سرشان مي‌آيد؟ بايد بمانند و بپوسند. نه آنقدر آگاهي دارند که بدانند چه بايد بکنند و نه پولي که به وکيل بدهند تا دنبال کارشان باشد و نه سرو صداي رسانه‌ها و افکار عمومي و ... که سبب اعاده‌ي دادرسي شود و ... 

روز ديگر روي لبه ديوار کوتاه سر کوچه نشسته بوديم. زني جوان نزديک ما شد. سرش گيج رفت و نزديک بود بيفتد. جايي برايش باز کرديم تا بنشيند. سراپاس سياه پوشيده بود. گفتم توي اين گرما با اين لباس‌هاي سياه طبيعي است حالت بد شود. گفت 4 سال است عروس شده‌ام يک روز آب خوش از گلويم پايين نرفته. خوب عزادارم ديگر. شوهرم معتاد است. چند روز است او را گرفته‌اند. آمده‌ام دنبال کارش. مي‌گويند او را برده‌اند کهريزک. براي ترک. ولي مي‌دانم آنجا ترک که نمي‌کند هيچ، کراکي هم مي‌شود. مي‌گويند مي‌تواني به ملاقاتش بروي . دلم نمي‌آيد بروم. ببينمش. 

- بچه هم داري؟

- يک دختر سه ساله. اين همه مواد ريخته توي دست وبال اين جوان‌ها. مي‌خواهند کسي نتواند فکر کند. همه عملي باشند. آن وقت بدبختي‌اش مال ماست. 

اين را گفت و بي‌اعتنا به ما رفت. 

روز ديگر داخل سالن دادگاه پيرزني را ديدم که گريه مي‌کرد. تلفن قاضي را گرفته بود. هنوز داشت حرف مي‌زد که تلفن را قطع کردند. مي‌گفت از شهرستان آمده پسرش را گرفته‌اند. به خاطر اين که از جنوب جنس قاچاق آورده. قسم مي‌خورد که مواد نبوده و فقط لباس بوده. مي‌گفت اگر مواد آورده بود اصلا دنبال کارش نمي‌آمدم. مي‌گفتم بگذار توي زندان بماند و بپوسد. قرار بود صد هزار تومان بگيرد که اين بارها را بياورد. طرف فرار کرده و او گير افتاده. حتا آن صدهزار تومان راهم نگرفته. سه تا بچه‌ي بدون مادر دارد. زنش مرده. نمي‌دانم جواب بچه‌هايش را چه بدهم؟ خرج‌شان را از کجا بياورم؟ قاضي هم که تلفن را قطع کرد. نمي‌گذارند بالا بروم. اگر حرف‌هايم را بشنود، شايد دلش به رحم آيد کاري کند که زودتر پرونده‌اش را رسيدگي کنند.

هيچ جوابي نداشت. فقط گفتم :" انشاءالله درست مي ‌شود. مادر صبر داشته باش."

.....

نمي‌دانم چندروز ديگر بايد به اينجا بياييم و در آن روزها شاهد چه چيزهايي خواهيم بود. ولي آرزو مي‌کنم کاش روزي برسد که نه زنداني در کار باشد و نه زندانباني. کاش اين همه بي‌عدالتي و نابساماني جايش را به عدالت و برابري بدهد. زيرا تنها در آن صورت است که مي‌شود زندان‌ها را خراب کرد.

 

صفرزاده(ثقفي) 

نوشته شده توسط رضا در 13:3 |  لینک ثابت   •